تبليغاتX
وبلاگی مانند هیچکدام

وبلاگی مانند هیچکدام

به نام یگانه هستی بخش عالم

پسرك كارگر

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرينی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.

پسرک پرسید: " خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟"
زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد".
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: " خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت."
مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد: " نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 13:20  توسط فرهاد  | 

سرما و خستگی امانش را بریده بود

سرما و خستگی امانش را بریده بود. خودش را بیشتر گلوله کرد. دستهایش یخ زده بود. گرسنه بود. با خودش فکر کرد، یادش نمی آمد کی غذا خورده. نمیدانست چقدر می تواند دوام بیاورد. این وضع تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟! پاهایش از سرما کرخت شده بود، انگشتهایش را گره کرد و گوشت پایش را چنگ زد. یادش آمد نمی بایست بخوابد. تصمیم گرفت کمی تکان بخورد تا خون در رگهایش جریان پیدا کند اما هر تحرکی باعث میشد انرژی اش زودتر تمام شود.

دیگر نتوانست تحمل کند

به سختی بلند شد، پاهایش یخ زده بود، کولر را خاموش کرد، پتو را از روی زمین برداشت و روی تخت دراز کشید و خوابید!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:9  توسط فرهاد  | 

آنجا که تو فرعون زمانی --- در تیررس باد خزانی

Tarkesh.Blogfa.com

 

آن لحظه که از نیاز، انسان

دارد نه کم از هوای حیوان

یک دانه گندم طلایی

از تشت طلا گرانبهاتر

در حادثه های ناگهانی

سالم ز مریض مبتلاتر

آسوده مباش که بی نیازی

یک آنِ دگر پر از نیازی

آنجا که تو فرعون زمانی

در تیررس باد خزانی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:0  توسط فرهاد  | 

نتونستم عنوانی انتخاب کنم

Tarkesh.Blogfa.com

     آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد. نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار. او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».

نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»

مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»

 

 

 

داستانی که در متن بالا خوندین داستان یه دختر 12 ساله‌ی ملایری به نام «فاطمه مظفری» بود که عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» رو به خودش اختصاص داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 14:35  توسط فرهاد  | 

آتش امید

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود'''''''''''''''' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته '''''''''''''''' از نجات دهندگانش پرسيد:"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب دادند:" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."وقتي اوضاع خراب مي شود'''''''''''''''' نا اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم '''''''''''''''' چون حتي در ميان درد و رنج '''''''''''''''' دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد '''''''''''''''' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:11  توسط فرهاد  | 

مرداب

مرداب

 

میون یه دشت لخت، زیر خورشید کبیر

مونده یه مرداب پیر، توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر، از همه دنیا جدام

داغ خورشید به تنم، زنجیر خورشید به پام

 

من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم

میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تا به دریا برسم

شب رو آتیش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه، راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت، سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد

آسمون هم نبارید اون هم سرگرونی کرد

حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها، زمین هم از این پایین

هی بخارم میکنن زندگیم شده همین

با چشام مردنم رو، دارم اینجا میبینم

سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

هیچ چی باقی نیست ازم، قطره های آخره

خاک تشنه همین هم داره همراش می بره

خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید بیاد

شن جامو پر می کنه که میاره دست باد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:43  توسط فرهاد  | 

یه اتفاق

به نظر شما چه اتفاقی داره میفته؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:21  توسط فرهاد  | 

عید غدیر خم مبارک

این عید سعید و باستانی رو به همه شما عزیزان تبریک میگم

عید سعید غدیر خم مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:6  توسط فرهاد  | 

بچه مست

یه ویدئو کلیپ موبایل کاملا ایرانی و داغ داغ. من خودم وقتی این کلیپ رو دیدم خیلی حال کردم هرکی دانلود نکنه(بلانسبت شما) واقعا خره.

برای دانلود روی لینک زیر راست کلیک کرده و گزینه save target as را انتخاب کنید

لینک دانلود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 18:13  توسط فرهاد  | 

غربت

بارون امشب توی ایوون

مثل آزادی تو زندون

بی صفا، بی تحرک، بی ریا بود

 

توی زندون میکنه جون

مرد با همت میدون

توی فکر رای فرجام امیره

 

نداره حتی رفیقی

که بگه دردش رو

درد دیدن و نگفتن

 

توی فکر آسمونه که بباره

بلکه تو قطره بارون بتونه اشک خداروهم ببینه

نمیدونه حتی اشکم دیگه فایده ای نداره

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 15:14  توسط فرهاد  |